حكيم ابوالقاسم فردوسى

580

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پدرم كسى به مانند زال است . و براستى كه چه كسى نژادى از اين نامورتر دارد ؟ شاه كابل كه چنين شنيد ، برآشفت و گفت : تا به كِى اين سخنان را نهان دارم ؟ تو از دودمان سام نريمان و برادر و خويش رستم نيستى . زيرا كه زال از تو يادى نكرده و برادرت نيز هرگز نامت را نمىبرد . تو بر درگاه رستم از چاكرى نيز كمتر هستى و مادر رستم تو را برادر او نخواند . شغاد از شنيدن گفتار او تنگ دل گشت و برآشفت و به سوى زابل روى نهاد . با دلى پر از كين و لبى پر از آه سرد ، به همراه چند مرد كابلى برفت و با دلى پر از چاره و سرى پر از كينه به درگاه پدر فرّخش آمد . چون زال روى پسر را با آن بر و بالا و يال و فرّ او بديد ، بسيار از او بپرسيد و او را بنواخت و بىدرنگ به سوى رستم پيل تن روانه‌اش بساخت . رستم پهلوان نيز از ديدار او شاد شد و چون او را خردمند و روشن روان بديد ، گفت : براستى كه از نژاد سام شير ، تنها زورمند و دلير زاده مىگردد . اينك برگوى كه كار تو با آن كابلى چگونه است و از رستم زابلى چه مىگويد ؟ شغاد به دو گفت : ديگر از شاه كابل ياد مكن . پيش از اين به من نيكويى مىكرد و چون مرا مىديد ، بر من آفرين مىخواند . ليك اكنون مِى مىخورد و جنگ مىسازد و از هر كسى سر خود را برمىافرازد . او مرا در پيش انجمن خوار بكرد و سرانجام آن نژاد بد خود را آشكار ساخت . به من گفت : اين باژ و ساو تا به كِى خواهد بود ؟ از اين پس نمىگويم كه او رستم است . زيرا مردانگى و نژاد من ازو كمتر نيست . به من نيز گفت : تو فرزند زال نيستى . اگر هم كه باشى ، خود او به چيزى نيارزد . سرانجام دلم از آن مهتران پر از درد شد و با رخسارى زرد از كابل برفتم . چون رستم آن سخنان را بشنيد ، برآشفت و گفت : سخن هرگز در نهان نمانَد . ديگر به او و كشورش ميانديش كه نه كشور براى او باد و نه تاج . من از براى اين گفته ، او را بكشم و دل دودمانش را بر او پيچان كنم . آنگاه تو را با شادى بر تخت او بنشانم و سر بخت او را بر خاك آورم . و بدين سان رستم ، چند روز شغاد را ارجمند بداشت و جايگاه بلندى به دو سپرده بود . پس مردان شايسته‌اى را كه زيبندهء نبرد باشند ، از